سون مدیا

خلاصه قسمت 19 سریال ترکی عشق منطق انتقام (Ask Mantik Intikam) | دوبله و زیرنویس فارسی

کانال تلگرام سون مدیا بروزترین مطالب در کانال تلگرام
به سایت سون مدیا سایت خلاصه و اهنگ های سریال های ترکی خوش امدید
چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
قسمت ۱۹ سریال ترکی عشق منطق انتقام

سلام در این بخش خلاصه قسمت ۱۹ سریال ترکی عشق منطق انتقام آماده کرده ایم.

چنار از پرواز جا می ماند، اسرا یک آن برمیگردد کنارش را ببیند که متوجه حضور اوزان میشود! اوزان ؟! تواینجا چیکار می کنی؟ اوزان می گوید: به آنتالیا می روم، اسرا می گوید: ولی اینجا جای چنار است و او قرار است با من بیاید.
اوزان می گوید: خیر من اینجا نشسته ام و جای من است روی بلیط هم می توانی ببینی. چنار در فرودگاه علاف شده است و تماس می گیرد تا برایش بلیط بعدی را بخرند اما با او تماس می گیرند و می گویند: مادرش را در هتل بیهوش پیدا کرده اند، چاعلا با اوزان تماس می گیرد و در شرکت سراغش را از موسی می گیرد اما موسی نیز می گوید خبری ندارد!!!
چنار با چاعلا تماس می گیرد و خبرش می کند که مادرشان در بیمارستان است خودش نیز با عجله به بیمارستان می رود. چاعلا به بیمارستان می رسد با نگرانی می گوید: چنار مادرم کجاست حالش خوبه یا نه راستش را بگو.
چنار میگوید: نمی دانم هیچی نمیدانم فعلا، نمی دانم از قرص هایش اینطوری شده است یا اتفاق دیگری افتاده است فقط می دانم خدمتکار هتل صبح زود برای تمیز کردن اتاق رفته است اورا بیهوش پیدا کرده است سرش به میز خورده است.
چنار و چاعلا بر سر مسئله مادرشان بحث می کنند،چنار می گوید: مادرم و کارهای همیشگیش هست دوباره وارد زندگیمان شد و باز گوشه بیمارستان اواره ایم.
اسرا و اوزان از هواپیما پیاده می شوند و به انتالیا می رسند.
اسرا با چنار تماس می گیرد و سراغش را می گیرد، چنار می گوید: اسرا معذرت می خواهم از پرواز جا ماندم و بعدش بخاطر مادرم بیمارستان رفتم نتوانستم خبر دهم، اسرا نگران می شود و می پرسد چه شده است ؟ چنار می گوید: همان کارهای همیشگی مادرم، تا سر حد بیهوش شدن مست کرده است و بعد از آن بیهوش شده است.
اوزان که از اسرا خبر مادر چاعلا را می فهمد با چاعلا تماس می گیرد. چاعلامی گوید: اوزان تو کجایی؟ از صبح با تو تماس می گیرم مادرم بیمارستان است من هم الان بیمارستان هستم، اوزان می گوید: خبر دارم اسرا قضیه را گفت! چاعلا که تعجب می کند می گوید: چطور من خبر ندارم؟!
اوزان می گوید: من بخاطر مادرت تماس گرفتم بعدا حرف میزنیم.
اوزان به اسرا می گوید: ساعت ۲ در کافه هتل یک جلسه داریم، اسرا که بدون چنار نمی خواهد در جلسه حضور داشته باشد می گوید: این جلسه بدون حضور چنار معنی ندارد.
اوزان می گوید: رئیس این شرکت من هستم و می گویم ساعت ۲ در کافه هتل باش تمام!!!
دکتر به چنار و چاعلا می گوید: خطر از سر مریضتان گذشت ولی باید مراقب باشید بعد از بهوش امدنش می بینیم ‌که چه خواهد شد، چاعلا و چنار خوشحال می شوند و خدارا شکر می کنند.
چنار می گوید: من با اسرا تماس بگیرم چاعلا می گوید: من با اوزان تماس گرفتم انتالیاست!!!
چنار به شدت عصبانی می شود و می گوید: باورم نمی شود این ادم همه جا سنگ جلو پای من می ندازد. چنار برای هوا خوری به حیاط بیمارستان می رود و چاعلا با یکی از دوستانش به نام اُلجای تماس می گیرد و می گوید: می خواهم از دو نفر برایم فیلم بگیری از تمام کارهایشان و اینکه تا چه حد بهم نزدیک می شوند و دوربین های امنیتی هتل را نیز می خواهم، پولش هر چقد که باشد مهم نیست کاری را که می خواهم انجام بده!!!
اسرا در حالی که در اتاق هتل لباسهایش را مرتب می کند با خودش حرف می زند و می گوید: من به یک شهر دیگر امده ام تا او را نبینم او دنبالم به اینجا آمده است.
اوزان نیز با موسی تلفنی حرف می زند و می گوید: تا زمانیکه روزنه امیدی از بخشش در چشم اسرا نبینم از این هتل نخواهم رفت.
زینب برای گزراندن وقت پیش موسی به شرکت رفته است، با موسی حرف می زنند و زینب می گوید: دلم برای اسرا تنگ شده است موسی می گوید: شاید اسرا برگردد!!
زینب می گوید: یعنی چی؟ موسی می گوید: اوزان برای برگرداندن اسرا به انتالیا رفته است و مصمم است تا اورا با خودش برنگرداند به استانبول برنگردد.
عصر اسرا برای محاسبه به کافه می رود، می بیند که اوزان شخص دیگری را به جای چنار برای مدیریت شعبه انتالیا انتخاب کرده است و اسرا را نیز می خواهد به انتالیا برگرداند، اسرا از سر میز مصاحبه پا می شود و می رود، اوزان به دنبالش می رود و میگوید: اسرا چیکار می کنی؟
اسرا می گوید: تو نمی توانی برای من تصمیم بگیری چه کسی در استانبول به من احتیاج دارد؟
اوزان میگوید: این شرکت را من اداره می کنم و من تصمیم می گیرم چه کسی و در کجا کار کند، شب پروژه ی انتالیا را بیار کریم ببیند. هانده به هوش امده است، چنار و چاعلا کنارش هستند.
هانده می گوید: بچه ها معذرت می خواهم خیلی وقت بود مشروب نخورده بودم ولی برای یک لحظه خیلی احساس تنهایی کردم، چنار به شدت عصبی می باشد و میگ وید: به نظر حالت خوب است من دیگر بروم.
چاعلا به دنبال چنار می رود و میگوید: کجا میروی ؟ چنار می گوید: می خواهم به انتالیا بروم، چاعلا می گوید: اوزان، کریم را رئیس پروژه انتالیا کرده است.

تمام هیئت مدیره نیز موافقت کرده اند، چنار عصبانی می شود و فریاد می زند، تو چطور شوهرت پشت سر من نقشه کشیده است به من خبر ندادی؟ توخوب می دانی اوزان برای جلوگیری از چی به انتالیا رفته است این چطور ازدواجی است که تو داری؟

چاعلا می گوید: اوزان این شرکت را ازصفر بنا کرده است چرا فکر کردی هیئت مدیره حرف تو را که پسر رئیس شرکتی و تا دیروز کاراموز بودی را باور کند مشخص است که از اوزان دفاع می کنند، بعدشم ازدواج من به خودم ربط دارد.
منکشه و زمرد تلاش می کنند از نزدیک شدن اکرم و الیف به یکدیگر جلوگیری کنند، پشت سرهم نقشه می کشند اما نقشه هایشان به جایی نمی رسد.
اسرا شب برای دادن پروژه انتالیا به رستوران هتل می رود و برسر میز می نشیند می گوید: اقای کریم کجاست؟ من پروژه را تحویل می دهم و به اتاقم برمی گردم، اوزان می گوید: کمی دیگر می آید من برای هر دوی ما غذا سفارش دادم.
اوزان و اسرا که بر سر میز شام نشسته اند یکی از کارکنان هتل از انها بطور مخفی عکس می گیرد تا برای چاعلا بفرستند. اسرا می گوید: اینجا چرا انقدر خلوت است؟! اوزان می گوید: امروز چه روزیست اسرا؟
اسرا نگاهی به تاریخ می کند و به گذشته ای می رود که این تاریخ سالگرد ازدواجشان بود، در رستوران مادرش نشسته اند و اسرا به اوزان می گوید: اوزان چشم هایت را ببند فکر کن ما برای ماه عسل به انتالیا امده ایم و کلی گشتیم و خوش گذراندیم و حالا امده ایم تا شام بخوریم، کل رستوران را نیز تو رزرو کرده ای تا تنها باشیم.
اسرا برمی گردد به خودش می آید می گوید: رستوران تو تعطیل کردی، چشمهایش پر اشک می شود و با بغض میز شام را ترک می کند.
اوزان به دنبالش می رود، اسرا می گوید: اوزان تو میخواهی من بمیرم؟ چون فقط این مانده است.
چه می خواهی از جون من، این چه دوست داشتنی است من را عاشق خودت کردی قبولت کردم خودم را به تو سپردم و تو رفتی با کسی دیگر ازدواج کردی.
با بغض و گریه می گوید: من مردم اوزان چرا نمی بینی من دیگر تمام شدم.
اوزان می گوید: من خیلی دوست دارم اسرا درست است اشتباه کردم ولی جز تو کسی را دوست نداشتم، اشک های اسرا خبر از دردی می دهد در درونش شعله ور است و کافیست تلنگری زده شود تا همه وجودش بسوزد.
اوزان می گوید: از وقتی گذشته را برایم تعریف کردی هر بار که تورا میبینم ذره ذره می میرم من غیر از تو کسی را دوست نداشتم، اسرا گریه می کند و می گوید: من چرا پس انقدر می سوزم، قلبم تیکه پاره شده است عذاب می کشم.
اوزان اسرا را بغل می گیرد تا ارامش کند در این حین ان شخص از ان ها عکس می گیرد، یک آن اسرا به خودش می آید و اوزان را هل می دهد می گوید: ما چیکار می کنیم اوزان؟!! تو متاهل هستی اینکار اشتباه است.
اوزان می گوید: ازدواج من فقط روی کاغذ است همین، اسرا می گوید پس چرا من هر بار احساس میکنم کار اشتباهی انجام می دهم، اسرا می گوید: نیا دنبالم دنیا نم یخواهم و با چشمای خیس انجا را ترک می کند.
چاعلا در یک بار نشسته است و به حلقه دستش نگاه می کند، یاد حرفهای برادرش میوفتد که به او می گفت: اوزان برای چی به انتالیا رفته است چاعلا تو داری کاملا شبیه مادرم می شوی دقت کن، ان طرف میز پسری با دیدن چاعلا از صندلیش جدا می شود و به چاعلا نزدیک می شود و سلام میکند، انگار برای چاعلا غریبه نیست!!
چاعلا می گوید: باورم نمی شود، فکر می کردم دیگه چه می شود که امشب بدتر شود که تو امدی.
پسر جواب می دهد: حق داری ببخشید منتظر استقبال گرمت نبودم، چاعلا می گوید: مرت برای چه به استانبول آمده ای؟!! مرت می گوید: بطور قطعی برگشته ام و دیگر اینجام.
مرت نگاهش به حلقه دست چاعلا میوفتد و میگوید: ازدواج کردی؟ -بله ازدواج کردم و این دفعه وسط راه ول نشدم!! -مرت: درست است خاطرات خوبی با من نداری اما حرف بزنیم حالت بهتر می شود.
-چاعلا: باتو درد دل کنم؟ تویی که انهمه بلا سرم آوردی؟! مرت از چاعلا سراغ همسرش را میگ یرد و می گوید: همسرت کجاست؟ او نیز جواب می دهد: جایی که دلش می خواهد.
مرت مگوید: اگر من جای او بودم دلم میخواست کنار تو باشم، ادم ارزش اونی را که از دست داده است خیلی دیر می فهمد، من خیلی پشیمانم حتی برای لحظه ای تورا از یاد نبردم.
پروژه ی ادکلن سازی اکرم و یالچین لو می رود و منکشه با چوب وارد مغازه می شود، فکر میکند دزد مغازه اش را زده است اما وقتی داخل می رود می بیند اکرم و یالچین هستند.
اسرا به اتاقش برمی گردد و می خواهد با مادرش تماس بگیرد که یادش میافتد تلفن همراهش را در رستوران جا گزاشته است.
چنار خود را به انتالیا می رساند و وارد رستوران می شود، اوزان را می بیند می گوید: براوو اوزان هم راننده رو عوض کرد هم موتور ماشین را خراب کردی!! این چه بازیست راه انداخته ای؟!

پایان قسمت ۱۹ سریال ترکی عشق منطق انتقام

برای مطالعه قسمت ۲۰ سریال ترکی عشق منطق انتقام کلیک کنید

برای مطالعه همه قسمت های سریال ترکی عشق منطق انتقام کلیک کنید

برای مطالعه سایر مطالب به صفحه اصلی سون مدیا مراجعه کنید و روی لینک کلیک کنید

برای حمایت از سون مدیا عضو کانال تلگرام سون مدیا به آدرس kh7media@ شوید تا از اخبار و قسمت جدید سریال با خبر شوید و لینک این  پست را برای دیگران ارسال کنید.

به این پست امتیاز دهید.
رای دهید

کانال تلگرام سون مدیا

کانال تلگرام سون مدیا

برای عضویت در کانال تلگرام سون مدیا روی kh7media@ روی بنر کلیک کنید.
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 8
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


کانال تلگرام ســون مـدیـا اینستـاگـرام ســون مـدیـا