سون مدیا

خلاصه قسمت 25 سریال ترکی عشق منطق انتقام (Ask Mantik Intikam) | دوبله و زیرنویس فارسی

کانال تلگرام سون مدیا بروزترین مطالب در کانال تلگرام
به سایت سون مدیا سایت خلاصه و اهنگ های سریال های ترکی خوش امدید
سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
قسمت ۲۵ سریال ترکی عشق منطق انتقام

سلام در این بخش خلاصه قسمت ۲۵ سریال ترکی عشق منطق انتقام آماده کرده ایم.

چاعلا که همراه غایه برای اسرا پاپوش درست کرده بودند موفق به چسباندن این اتهام به اسرا نمیشوند، بعد از اینکه چاعلا اسرا را در جمع متهم کرد اسرا گفت: بله من با خانم یشیم دنمز قرار ملاقات داشتم اما من پیشنهاد کاری ایشان را رد کردم و در مورد پروژه جدیدمون به هیچ کسی حرفی نزده ام. چنار می گوید: پس چرا من از این مسئله خبر ندارم اسرا؟؟
اوزان که اسرا را قلبا می شناسد می داند اسرا ممکن نیست این کار را کرده باشد از او دفاع میکند و می گوید: من خبر داشتم. چاعلا جا می خورد و می گوید: چی یعنی چی اوزان؟! اوزان می گوید: اسرا قبل رفتن به آن قرار از من اجازه گرفت و من نیز به او اجازه دادم.
وقتی جمع متفرق می شوند، اسرا می ماند و به چاعلا می گوید: تو اینکار را کردی درسته؟ چاعلا می گوید: مضخرف نگو من چرا باید با شرکت خودم اینکار را انجام دهم؟!
اسرا میگوید: از تو هر کاری برمی آید ولی این بار این کارت بی جواب نمی ماند. غایه دست پاچه میشود و به اتاق چاعلا می رود، می گوید: نباید اینطوری میشد چاعلا خانم، چاعلا سرش داد میزند و میگوید: به اتاق من نیا شک میکنن همین الان برو بیرون، غایه را از اتاق بیرون میکند.
اسرا سراغ اوزان میرود و به او میگوید: اوزان تو از قرار من خبر نداشتی چرا ازمن دفاع کردی، چرا این کارها را میکنی؟!
یا بدهیای خانواده ام را پرداخت میکنی، من نیازی به توجه تو ندارم من خودم خانواده دارم، دوست پسر دارم همین الان میرم و میگم اوزان از چیزی خبر نداشته است.
اوزان به اسرا میگوید: اسرا من تورا میشناسم و میدانم تو هرگز همچین کاری را نخواهی کرد و تا زمانی هم که نفهمم کی اینکار را کرده است حق نداری چیزی بگویی، من رئیس این شرکت هستم و همان چیزی میشود که من میگویم.
اسرا به چنار میگوید: واقعا بین همه انها به جای دفاع کردن از من، من را سوال پیچ میکنی؟! فکر میکنی من همچین کاری انجام میدهم؟! چنار میگوید: معذرت میخواهم سوالی را که باید تنهایی میپرسیدم توی جمع پرسیدم. یالچین برای دادن بدهی اوزان به بانک رفته و رستوران را گرو گزاشته است، هر چند منکشه خیلی ناراحت است اما یالچین میگوید: غرور دخترم برایم مهم تر است.
زمرد به رستوران میرود و میگوید: الیف گفته است اینجا باشم میخواهد به اینجا بیاید، ناگهان اکرم و الیف دست در دست هم وارد رستوران میشوند.
منکشه و زمرد جا میخورند و میگویند: این چیه؟!
الیف و اکرم میگویند: ما تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم، منکشه همون جا خشکش میزند زمرد نیز پس میوفتد.

اوزان و کورای تمام سیستم امنیتی شرکت را چک کرده اند میفهمد هیچ هک یا مشکلی در سرورهای شرکت وجود ندارد، هیچ نفوذی نشده است.
موسی میگوید: کسی که اطلاعات را داده است ان را بصورت دستی داده است و یا از سیستم شرکت ارسال کرده است.
چاعلا برای فهمیدن اینکه ببیند کسی چیزی فهمیده است یا نه به انجا میرود، هنوز میخواهد اسرا را متهم کند و به اوزان میگوید: ادما عوض میشوند شاید اسرا اینکار را کرده است، چرا ازش دفاع کردی؟!
اوزان میگوید: ازمن اجازه گرفته است و من مطمئنم این کار اسرا نیست اوایل استخدامیش به او تهمت زدم اما دیگر اینکار را تکرار نمیکنم.
چاعلا به هر دری میزند اورا متهم کند تا خودش را نجات دهد و از شر اسرا نیز خلاص شود اما اوزان میگوید: هر کسی که باشد من اورا پیدا میکنم و از دست من نجات نخواد یافت.
اوزان کارمندانش را جمع میکند و میگوید: درست است پروژه ما را دزدیدند و ان را در جلسه مطبوعاتی پخش کردند اما ما همچنان کارمان را ادامه میدهیم و قبل از انها خدمات عالی ارائه میدهیم، مثل همیشه مشتری نیز ما را انتخاب میکند، همه کارکنانش را تشویق به تلاش بیشتر میکند و انها را از این بابت دلداری میدهد تا خودشان را نبازند.

اوزان غایه را به اتاق خودش صدا میزند، سعی میکند از زیر زبان غایه حرف بکشد تا بفهمد کی اورا فرستاده است که فیلم بگیرد اما غایه طفره میرود و میگوید: بطور اتفاقی انجا بودم، هر کس دیگری هم جای من بود همین کار را میکرد.چاعلا غایه را صدا میزند و میپرسد؛ به اوزان چی گفتی؟
غایه میگوید: فقط گفتم او را با شرکت رقیب دیده ام صحبتهایشان شک بر انگیز بود.غایه میگوید: اگر میدانستم اطلاعات شرکت دزدیده شده است طور دیگری رفتار میکردم، چاعلا دروغی سرهم میکند و میگوید: منم نمیدانستم و اگر سکوت نکنی همه چیز به گردن تو میوفتد!!
حالا چاعلا میخواهد غایه را مقصر کند به او میگوید: من صاحب شرکت هستم و کسی به من شک نمیکند اگر سکوت کنی ترفیع خواهی گرفت.
غایه نیز میگوید: نگران نباشید میتوانید به من اعتماد کنیدچاعلا میگوید: نگران نیستم دستور میدهم!!!منکشه و زمرد هر کاری میکنند تا الیف واکرم نتوانند با هم ازدواج کنند،زمرد به الیف وعده پول و خرید و این چیزها را میدهد تا منصرفش کند. منکشه نیز میگوید: من نمیتوانم بار دیگر با زمرد فامیل شوم، ولی اکرم و الیف تماما برای ازدواج مصمم هستند.

چنار با یشیم دنمز تماس میگیرد و میگوید: شام را باهم بخوریم زمان زیادیست همدیگر را ندیده ایم، یشیم میگوید: چنار بیا بازی را کنار بگذاریم خودتم میدونی برای چیز دیگری تماس گرفته ای جواب سوالت پیش من نیست. چنار میگوید: باشه سر میز شام حرف میزنیم.
چنار به اتاق اوزان میرود و میگوید: دیگر نمیخواهم برای اسرا نگران شوی یا به الرژیش توجه کنی و یا از او دفاع کنی،او دوست دختر من است و همه مسائلش فقط به من مربوط است. اوزان میگوید: هر دوی ما خوب میدانیم اسرا بیگناه است تو باید از او دفاع میکردی ولی سوال پیچش کردی، چنار میگوید: همه چیز بین من و اسرا است خودمان حلش میکنیم تو دخالت نکن.
اوزان میگوید: به جای اینکه ذهنت را درگیر این مسائل کنی دنبال شخصی بگرد که اطلاعات شرکت را دزدیده است، چنار میگوید: همینکار را انجام میدهم با یشیم قرار شام گزاشته ام، سر میز شام از او حرف میکشم.
اوزان میگوید: من نیز تلاشم را میکنم و به دنبال پیدا کردنش هستم، پس هر چیزی شد همدیگر را در جریان بگذاریم. الیف و اکرم هر کدام نوشته ای مبنی بر اینکه: ما خانه را ترک کرده ایم این درس عبرتی برای شما گزاشته اند و فرار کرده اند.
اوزان و اسرا از فرار اکرم و الیف باخبر میشوند، اوزان تعجب میکند کلا از علاقه اکرم و الیف خبری ندارد، اسرا میگوید: انقد درگیر کار و مشغله خودت هستی از کل دنیا بیخبر هستی.
این دوتا زمان زیادیست عاشق هم شده اند، تصمیم میگیرند با دوستانشان تماس بگیرند اما انها با کسی حرف نزده اند.
سرانجام اسرا جایی به ذهنش میرسد و میگوید: خانه قدیمی داییم، گاهی انجامیرفتیم و خوش میگذراندیم شاید انجا رفته باشند سپس باهم به دنبال خواهر و برادرشان میروند تا پیدایشان کنند.

چنار با یشیم سر میز شام حرف میزند، یشیم به هیچ وجه حاضر به لو دادن شخصی نیست که اطلاعات را به او داده است، میگوید: ما روی این پروژه کار کردیم و زودتر از شما دست به کار شدیم.
چنار میگوید: انتظار نداری که حرفهایت را باور کنم یشیم؟!!! همزمان در یک لحظه و روی یک پروژه ایده گرفته باشیم؟
یشیم باز طفره میرود و نمیخواهد لو بدهد اما چنار میگوید: مگر میشود همزمان با لو رفتن پروژه با اسرا ارتان قرار ملاقات داشته باشی، فیلمی که از دیدار شماگرفته شده است هنوز هست. یشیم جا میخورد و میگوید: چه فیلمی چه میگویی؟؟
چنار میگوید: شخصی از دیدار شما فیلم گرفته است اگر این قضیه کش پیدا کند و کار به مطبوعات برسد این شمایید که ضرر میکنید.
یشیم میترسد و میگوید: فقط بدون کسی که اطلاعات را داده است اسرا نیست، چنار میگوید: میدانم اون نیس اسم شخص خائن را به من بده و با خیال راحت به زندگیت ادامه نده اما اگر نگویی کیست ما باتمام قوا به شما فشار میاریم ضرر میکنید.
در اخر یشیم میگوید: چیزی که میخواهی بشنوی تو را خوشحال نخواهد کرد بیا بیخیال شو چنار،چنار همچنان اصرار میکند و میگوید: تاوانش هر چه باشد میخواهدبداند، یشیم اسم چاعلا را به زبان می اورد چنار تماما رنگ رخش میپرد و باورش نمیشود خواهرش اینکار را کرده است.
چنار با خواهرش تماس میگیرد تا با او حرف بزندمیگوید: سر راهت بیا من را بردار توی راه حرف بزنیم.
اوزان و اسرا نیز برای پیدا کردن خواهر برادرشان به ان خانه رفته اند اما خبری از الیف و اکرم نیست، تمام مدت نیز اسرا و اوزان بحث میکنند و غر میزنند.
ماشینشان پنچر میشود و سیگنال تلفن هایشان نیز پریده است.
همه نگران و به دنبال اکرم و الیف هستند ولی اونا زیاد دورنشده اند در خانه زینب پناه گرفته اند خخخخ

چنار تمام وجودش را خشم گرفته است به چاعلا میگوید: تو تبدیل به چه ادمی شدی، چطور توانستی در حق شرکت خودت خیانتیبه این بزرگی انجام دهی بعدم همه چیز را گردن اسرا بندازی؟!
کو اون چاعلایی که دوست من بود خواهر من بود کجا رفته است؟ کسی به جای او امده است که حتی نمیشناسمش.
چاعلا گریه میکند و میگوید: کنترلم را از دست دادم من نمیخواهم اسرا در این شرکت کار کند اگر این را میگفتم هم تو هم اوزان مخالفت میکرد.
چنار فریاد میزند میگوید: یعنی فکر میکنی تمام شد رفت باید همه چیز را فراموش کنیم؟ نه اینطوری نمیشود من میروم و همه چیز را به اوزان و اسرا میگویم.
چاعلا گریه میکند و التماسم میکند: چنار خواهش میکنم به کسی نگو کار من بوده است اگر اوزان بفهمد توی صورت من حتی نگاهم نمیکند.
چنار چاعلا را ارام میکند و میگوید: حرف میزنیم و تصمیم میگیریم.
اسرا و اوزان تمام شب را مجبور میشوند در ان خانه بمانند، صبح زود اوزان پیاده میرود جایی که گوشیش انتن بدهد با موسی تماس میگیرد که دنبالشان بیاید.
قبل از امدن موسی، اوزان و اسرا درگیر میشوند باز باهم بحث میکنند.

اوزان میگوید: تو چنار را به جایی بردی که برای ما خاص بود، مدتها توی چشمهای من نگا کردی، گفتی که چنار را دوست داری ذره ذره جان و وجود من را سوزاندی.
اسرا میگوید: من وقتی حال بد تورا دیدم به انجا پناه بردم جایی نداشتم بروم چنار من را پیدا کرد و فقط برای تسلی دادنم من را بغل گرفت، ان زمان چیزی بین ما نبود و فقط دوست بودیم.
اوزان فریاد میکشد و میگوید: یک دلیل بیاور تا حرفت را باور کنم تو مگه توی چشای من نگاه نکردی نگفتی اون و دوست داری؟
اسرا خشم و دلشکستگی تمام وجودش راگرفته است او نیز با صدای بلند در حالیکه اوزان را هل میدهد میگوید: اره اره گفتممم گفتمم چون چاعلا من را تهدید کرد چاره دیگری نداشتم.
اوزان که این را میشنود خشمش در لحظه ای از چشمانش نسبت به اسرا خاموش میشود و میپرسد؛ چاعلا تو را با چی تهدید کرده است؟؟؟
اسرا میگوید: وقتی به انتالیا رفته بودیم مارا تعقیب کرده است و از همه حرکات ما عکس گرفته است، عکسها را طوری گرفته بودند گویا تو به او خیانت کرده ای ، بمن گفت: اگر از تو فاصله نگیرم همه این عکسها را به رسانه ها میدهد کاری میکند نتوانم توی روی خانواده و دوستانم نگاه کنم، من را زنی خانه خراب کن نشان میدهد و از همه مهمتر گفت: همه داراییت را از تو میگیرد من چاره ای نداشتم.
اوزان میگوید: اسرا چرا به من نگفتی؟
چرا فکر کردی این چیزها برای من مهم است؟
اسرا میگوید: بارها خواستم بگویم اما چاعلا مانع شد، تو تنها کاری که باید میکردی این بود که از من مدتی فاصله بگیری و از او طلاق بگیری اما رفتی توی کشتی و شب را با او گذراندی.
اوزان هر چقد میخواهد توصیح دهد که ان شب حال خوشی نداشته است و چیزی یادش نمی آید اسرا نمیخواهد دیگر گوش کند.
میگوید: من و چنار خوشبخت خواهیم شد و تو مانع ما نخواهی شد، هر چیزی که بین من وتو بود تمام شد.
اوزان با کمال خونسردی به خانه برمیگردد و به هیچ وجه به روی چاعلا نمی آورد.اکرم برای گرفتن نان به محله میرود و زمرد او را میبیند اخرش لو میروند.
یالچین پولی را که از بانک گرفته بود به اسرا میدهد تا از زیر بار دین اوزان بیرون بیایند و میگوید: این را به اوزان بده و از زیر بار منتش بیا بیرون.

چاعلا در اتاق اوزان نشسته است که چنار وارد میشود، اوزان میپرسد چه شد با یشیم حرف زدی؟ چنار میگوید: بله حرف زدم گفت که این قضیه هیچ ربطی به اسرا ندارد اما شخصی که پروژه را به او داده است را لو نداد.
نگاه های اوزان به سمت چاعلا طوریست انگار میداند کار چاعلا است، رو به چاعلا میکند و میگوید: میدانستم کارمان سخت است اما بالاخره پیدایش میکنم.
چاعلا به دنبال برادرش به اتاق او میرود، چنار میگوید: چاعلا تو من را شبیه خودت کردی من بخاطر تو دروغ گفتم، نهایت خوبی را درحقت کردم پس دیگر مواظب رفتارت باش و از اسرا نیز دوری کن.
اسرا ماجرای فرار کردن برادرش با خواهر اوزان و اتفاقات دیشب را برای چنار تعریف میکند، چنار طاقت نمی آورد و صدایش را بلند میکند اسرا را سرزنش میکند.
اسرا میگوید: من کار اشتباهی نکردم تو حق نداری اینطوری بامن رفتار کنی، اگر به من اعتماد نداری همین جا قبل از شروع این رابطه را تمامش کنیم تصمیم بگیر بعدا حرف میزنیم.
مرت پشت سرهم با چاعلا تماس میگیرد و میگوید: دلتنگت شدم باید به دیدنم بیایی. چاعلا نیز از ترس بی باکی مرت و اینکه ممکن است دوباره به شرکت برگردد با او قرار میگذارد.
اوزان به چاعلا میگوید: شام را بیرون نخور امشب میخواهم زن و شوهری تنها باشیم و باهم شام بخوریم. چاعلا که فکر میکند همه چیز ارام است از طوفانی که در راه است خبر ندارد
چاعلا به دیدن مرت میرود و‌در قبال مقداری پول میخواهد همه چیز را فراموش کند و‌به مرت میگوید: هر چیزی که با هم تجربه کرده ایم فراموش میکنی.

اکرم و‌الیف موضوع ازدواجشان رامطرح کرده اند،اسرا و اوزان تصمیم گرفتند همراه خواهرو برادرشان باشند و از آنها حمایت کنند اوزان به اسرا میگوید: از الیف خواستگاری کنید عقد کنند و اگر خواستند ازدواج کنند من پشت ان ها می ایستم.

چاعلا تلفنش را گم کرده است گویا میداند قضیه چیست و همه چیز را به موسی سپرده است تا مخفیانه کارهای چاعلا را دنبال کند.

اوزان سر میز شام از چاعلا میپرسد؛ چیزی هست که بخواهی بگویی یا توضیح دهی ؟ چاعلا میگوید: نه الان انقد کنارت خوشحالم که هر لحظه ای که کنارت هستم برایم خیلی ارزش دارد..
چاعلاهنگام برگشتن از رستوران همراه اوزان خیلی خوشحال است اما به طور ناگهانی سوپرایز می شود و تمام خنده اش محو میشود. چمدانهایش نزدیک خروجی در اماده شده اند، می پرسد؛ چه کسی اینکار را کرده است چیشده؟
اوزان میگوید: من کردم.
تمام عکس هایی را که از انتالیا گرفته بودی همگی از همه جا پاک شد، پول کسی را که نیز عکس ها را گرفته بود پرداخت شده است یعنی دیگر چیزی نمانده است.

باری دیگر مشکلی داشتی، به خودم میگویی دیگر نمیتوانی اسرا را تهدید کنی.با عکسها تهدیدش کردی این کافی نبود تازه گفتی همه چیز را از من میگیری؟تو چه ادمی شده ای؟ تو اون چاعلایی که مشناختم نیستی.
توی دادگاه برای طلاق میبینمت همین حالا از این خانه گمشو برو بیرون.چاعلا گریه میکند طبق معمول بین حرف هایش دست وپا میزند تا توجیه کند.
میگوید: اره من کردم اما حسادت کردم و کنترلم را از دست دادم هر زنی جای من بود اینکار را انجام میداد.اوزان فریاد میزند و چاعلا را بیرون میکند، حلقه را نیز از دستش درمیاورد و روی زمین پرت میکند.

پایان قسمت ۲۵ سریال ترکی عشق منطق انتقام

برای مطالعه قسمت ۲۶ سریال ترکی عشق منطق انتقام کلیک کنید.

برای مطالعه همه قسمت های سریال ترکی عشق منطق انتقام کلیک کنید

برای مطالعه سایر مطالب به صفحه اصلی سون مدیا مراجعه کنید و روی لینک کلیک کنید

برای حمایت از سون مدیا عضو کانال تلگرام سون مدیا به آدرس kh7media@ شوید تا از اخبار و قسمت جدید سریال با خبر شوید و لینک این  پست را برای دیگران ارسال کنید.

به این پست امتیاز دهید.
خلاصه قسمت ۲۵ سریال ترکی عشق منطق انتقام (Ask Mantik Intikam)
4 از 1 رای

کانال تلگرام سون مدیا

کانال تلگرام سون مدیا

برای عضویت در کانال تلگرام سون مدیا روی kh7media@ روی بنر کلیک کنید.
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.


کانال تلگرام ســون مـدیـا اینستـاگـرام ســون مـدیـا